زير شمعها داغ شد و ميز سوخت و نقش قلبی که با آنها ساخته بودم برای هميشه آنجا حک شد.                                                                    

hearts
 

/ 5 نظر / 3 بازدید
Mogharabnia Leila

Salam Gerannaz, mano yadete ba ham raftim kish ba bahare ina? neveshtehato doos dashtam, afarin, movafagh bashi!

mehrdad

....و پيرمردی که نقش قلب را به من آموخته بود گريه کنان زير لب می گفت (قلب مرد...قلب مرد..) و در آن لحظه با خود می گفتم ای کاش هيچ گاه خا موشی شمعها را نميديدم.

دره

eeeeeeeee راستی راستی اينطوری شد ؟؟ يا اين يه جمله ادبی بود من باورش کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟ ((:

بابا

بعنوان يک جراح مغزواعصاب بايد بگويم که گرچه به نظر عوام با طپش قلب است که زندگی شکل ميگيرد و اگر بقول تو داغی شمع با سوختن چوب و حک شدن نقش قلب با توقف آن همراه شود ولی بايد دانست که زندگی ساعت با توقف قلب از کار نميافتد بلکه خيلی پيش از آن با مرگ مغزی است که زندگی به پايان رسيده است؟ به عبارت ديگر بسيار کسان که فکر ميکنندزنده اند چون قلبی حسلس !! و طپنده دارند ! در حالی که احساس و روح و مغزی طپنده ندارند. و بالعکس. حلا وافعا چی شد؟ فقط بنظر ميرسد بهتر است زياد سخت نگيری چون اينهم بگذرد.

maryam

من اين جملت رو خيلی دوست دارم.آفرين