ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی:

ساعت ۲ نصف شب از اتوبوس پياده شدم وهمينطور که به سمت خونه ميومدم ۳ تا دوست رو ديدم که به محض اينکه از اتوبوس پياده شدن شروع به برف بازی کردن و ظرف ۳۰ ثانيه صورتم غرق اشک شد که چرا من با دوستام نيستم که اينطوری صدای قهقه‌ام کل خيابون رو برداره؟يک کم تماشاشون کردم و راه افتادم به سمت ساختمون.همين که در رو باز کردم يک گوله برف خورد به در.من هم گله برفی که به سمتم پرتاب شده بود رو بی جواب نذاشتم طبيعتا.من ۱۵ دقيقه با ۳ نفری که نمی‌شناختم برف‌بازی کردم.طوری که آخرش در ازای برفی که مستقيم به صورت يکيشون زدم،يک گوله برف رفت توی يقه‌ام...اومدم خونه و يک ايميل دارم از يکی از دوستای خيلی عزيزم، عکس خيلی قشنگی از من در کنار ۴ تا دوست بسيار خوب و دوست داشتنيم. عکس اين بود

و من به گريه چند دقيقه قبلم ادامه دادم....