ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱  کلمات کلیدی:

خیلی جالبه که آدم وقتی حرفهای بقیه رو می شنوه یا می خونه می بینه که اونا هم کمابیش همون فکرایی رو کردن که خودش به ذهنش رسیده. آره, منم به خیلی از اینایی که شنیدم فکر کردم و نهایتا با خودم به این نتیجه رسیده بودم که خدا از هر کسی به اندازهای توقع داره که بهش داده. یعنی اگه از من که تو این نوع خانواده بزرگ شدم و بک سری امکانات برام بوده یک سری انتظار داره که حتما از یک دختری که تو "وانا" به دنیا اومده و همیشه هم همون جا بوده, نداره و به تبهش هم از یک نفری که تو خانواده سلطنتی سوئد به دنیا اومده یک سری انتظار داره مخصوص خودش. به نظرم این جوری منتطقی میومد و غیر از این عدلش برام قابل پذیرش نبود. با همین تفکر این مطلب رو بسته بودم, تا حدود سه ماه پیش. سه ماه پیش با یک نفر که از من خیلی هم بزرگتره و مسیحی هم هست(!), به طور خیلی اتفاقی ای این بحث پیش اومد. از اینجا شروع شد که اصلا چرا ما آفریده شدیم. یک نفری که تو اون جمع بود پرسید که خدا رو چه حساب و کتابی به من این واینو اینو داده و به یک نفر دیگه هیچ کدوم رو نداده, به جاش به یکی دیگه ده برابرش رو داده. اون نظرش این بود که هر کسی باید هدف از آفرینش خودش رو پیدا کنه و یک حرف خوبی زد, گفت "آدم باید یه جوری زندگی کنه که بقیه محبت خدا رو در اون ببینن..." من اون موقع نفهمیدم ولی تا یک هفته بعد نه تنها فهمیده بودم, بلکه احساس کرده بودم. هیچ وقت شده که احساس کنین که محبتش رو از طریق یک انسان دیگه دریافت کردین یا تونستین این احساس رو به کس دیگه انتقال بدین؟ از زمانی که این حس رو لمس کردم فکر می کنم ک شاید هرکسی به همون اندازه که بهش نعمت و محبت داده شده باید به بقیه بده تا تکلیفش رو کامل انجام داده باشه... نمی دونم.اینا همه حرفه.اینجا از اون جاهایی که هر کسی فقط باید به حرف دلش گوش کنه و بس.