ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳٠  کلمات کلیدی:

از خودم می‌پرسم که اون موقع که تو احتياج داشتی کجا بود؟اون موقع که تو گريه می‌کردی اون چی کار می‌کرد؟اون موقع که تو لازم داشتی تنها نباشی اون داشت حالشو می‌کرد،غير از اينه؟
پس چرا من الان دلم نمی‌خواد تنهاش بذارم؟چرا با خودم فکر می‌کنم که من الان حالم خوبه،من الان می‌تونم اونو تنها نذارم،‌می‌تونم که آدم کينه‌ای نباشم.دلم نمی‌خواد اون احساسی رو که اون به من داد من الان بهش بدم.می‌دونم که اگه فراموش کنم يه روزی در آينده نزديک به خودم ميام و می‌بينم که چقدر سادگی کردم، چقدر دلسوزی الکی کردم،اون موقع ناراحت می‌شم. درسته که ازم چيزی کم نمی‌شه، ولی حس اينکه"چقدر هالو بودم!" برام حس قشنگی نيست.
بايد ببينم برام کدوم حس دلپذيرتره؛ اينکه به يه نفری که می‌تونستم کمک کردم يا اينکه "هالو نشدم"........می‌دونی چيه؟ فکر می‌کنم که اينکه "توانايی داشتم که به يکی کمک کنم ولی نکردم" برام حس خيلی بديه، بنابراين نمی‌ذازم هيچوقت به سراغم بياد.